![]() |
![]() |
|
|
به علت ريدمان بلاگفا به اينجا رفتم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:31 توسط پویا |
|
|
وقتي در فاحشگي مجازي غرق ميشي...گاهي...فقط يك لحظه...يه چيزي...يه حسي...خودت رو به ياد مياري...و اينكه عجب %@....!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:9 توسط پویا |
|
|
تلفنت زنگ ميزنه.
جواب ميدي. خودشه. خوشحال ميشي...يه لحظه. صداش...حرفش. گوشيو ميذاري. پي نوشت: براي اوني كه ميگه لذتي كه در خيانت هست در تعهد نيست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:36 توسط پویا |
|
|
خوب بلاخره منم آدم هستم ديگه! حق دارم احساساتي بازي در
بيارم. ديروز داشتم يادداشت هاي پارسال رو ميخوندم و تمامش دوباره
يادم اومد. حس جالبي بود. در نتيجه ميخوام از چند نفر اسم ببرم: آرين كه هميشه بهترين بوده و هست. بهروز كه از سوم دبيرستان با هم بوديم. پويان كه به شيوه خاص خودش خل و چله! امير كه خيلي دوسش دارم اما يكم دير فهميدم! آرمين كه... آدم آهني و Soul Mate و روزبه اتحاد كه هي كامنت
ميذارن! وفا كه هي اذيتش ميكنم! و بقيه... و تمام اتفاقات 801 و 408 و 113 و كوچه هاي هفت حوض و كاناپه
زشت خونه! حالا هرچي مي خواين فحش بدين و عق بزنين! گفتم كه احساساتي و بداخلاقم و اين رو دارم در يكي از لحظات
اوج اين دو مينويسم. واسم كامنت مهربانانه بذارين كه دچار كمبود محبت نشم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:59 توسط پویا |
|
|
بلاخره يه روزي يا من ميرم يا تو ميري.
پس فعلا حالشو ببر تا ببينيم كي جاكش تره! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 6:30 توسط پویا |
|
|
تصمیم گرفتم بنویسم. راجع به خودم:
اسمم پویاست. چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه! اگه کسی چیزی به ذهنش رسید بگه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:26 توسط پویا |
|
|
همین امروز فهمیدم که آدم نیستم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:19 توسط پویا |
|
|
میخوای یه مرخصی بگیری؟
حال میده ها! با هم میریم ولگردی. شب تو خیابون فلسطین وقتی همه لامپ ها دارن چشمک میزنن ( لامپ های خیابون فلسطین زردن ها! ). اون وقت من یه وینستون روشن میکنم که قراره امریکایی باشه اما انقد خشکه که آدم ترجیح میده با زست حال کنه...اونم که مثل کاغذ آ۴ میمونه! بعدش یه هیبت محو تو نور زرد...گلوم سوخت! یکم تف میخوام! دوست داری یه مرخصی بگیری؟ یه مرخصی میخوای؟ یه مرخصی میخوام تا فرار کنم از اینجا. برم یه جایی که نه تو باشی نه فلسطین نه مهروا. اما شراب باشه تنباکو هم باشه. تا خودمو غرق کنم تو یه چرخه بی انتها از تاریکی ذهنم. به نظرت دخترک کبریت فروش شرافتمندانه مرد؟ خدایا کمکم کن! فکر کنم بهتره روحمو به شیطان بفروشم. اون وقت میتونم بیام و با تو باشم. چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:28 توسط پویا |
|
|
هوا خنك بود.
نشسته بودم كنج ديوار حياط: پا رو زمين، زانو خم، باسنم مماس با سرماي كاشي، تكيه داده بودم به ديوار و لحظه ها رو دود ميكردم. به تو فكر ميكردم و خيانت و گرماي نفسي كه سراسر آكنده از گناه و توبه است. دود رو تو دادم و در اين جريان سم ذهنم را رها كردم. و تاريكي به طرف من خزيد و مرا احاطه كرد. و من به گرماي خوني كه سم آلود در رگهايم دويد فكر ميكردم و كرخت شدم. و جز تاريكي چيزي نبود: چشمان باز و بسته فرقي نداشت. فقط من بودم و مغزم. ورودي نبود. تراوش بود. و همچنان گرماي تنم تراوش ميكرد و به دل تاريكي ميخزيد تا مفري بيابد و برود. و من سرد و كرخت كنج ديوار، تنها . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:46 توسط پویا |
|
|
گاهی وقتی برمیگردم و نگاه میکنم فکر میکنم که همش اشتباه بود...اشتباه...
به نظرت زمانی بود که رفیق باشیم؟ یا صرفا هم دیگر رو تحمل میکردیم؟ الان که نگاه میکنم فکر میکنم نباید بهش فکر کنم...باید ادامه بدم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 2:12 توسط پویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
Misanthrope
Hater of all mankind There is some hope For those who own their minds |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
آدم آهنی ساردین بی خواب Tigers in Lipstick For Him Venom سیاه - سفید میرزا کسری بختیاری My Bohemian World |
|
RSS
|