تبليغاتX
الماس خوش تراش
امشب انقدر طولانیه که میتونم دوبار وبلاگمو آپدیت کنم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:29  توسط پویا | 
دلم میخواد پامو روی تمام برگهای خشک روی زمین بذارم و به صداشون گوش بدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:28  توسط پویا | 
هر چی بیشتر همدیگه رو میشناسیم بیشتر از هم دور میشیم. پس ندونستن کلید موفقیته!

این دیوار...این پوسته...

دوست داری قدم بزنیم؟ یا ترجیه میدی توی تخت بمونیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:19  توسط پویا | 
چقدر سخته که اینجا بشینی و بخوای دنیا رو بنویسی! ولی یه جور احساس وظیفه است. واقعا نمیدونم چرا مینویسم. ولی ادامه میدم.

"تو چرا ادامه میدی؟ بابا و مامانت چرا تا اینجا ادامه دادن؟"
به طرز وحشتناکی جوابی برای این سوال ندارم.

وودی آلن تو یکی از فیلماش یه جوک تعریف میکنه:"یکی به اون یکی میگه غذای اینجا خیلی بده اون یکی میگه آره ولی همون رو هم به آدم کم میدن."

این دقیقا میل به حیات همراه با تنفر از اونه!

خیلی جالبه که این همه آدم رو میبینیم که دست و پا میزنن. عین سگ جون میکنن. خودشون رو به آب و آتیش میزنن. اما اگه از یکیشون سوال کنی که چرا این کارها رو میکنه هیچ جوابی نداره!

تو کتابهای دینی بهمون میگفتن که خدا مثل معلمیه که خودش نتیجه کار شاگرداشو میدونه اما ازشون امتحان میگیره تا خودشون هم نتیجه رو بفهمن.

من اینجا لازم میدونم که از خدا تشکر کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 18:50  توسط پویا | 
"کوچه پس کوچه های اینجا رو خوب بلدم."
عجب هوای سردی! دستم تو دستشه و دنبالش میرم.

....

"بهت میگم درک نمیکنی نگو چرا! من به خاطر تو این کارا رو میکنم"
"فهمیدم بابا!"

....

عجب هوای سردی! حالا دستهاشم سرد شدن.

....

میشه به من بگی چه اتفاقی داره میفته؟

....

عجب هوای سردی! لبامو بوسید. لباشو بوسیدم.
تو این سرما خیلی میچسبه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:15  توسط پویا | 
موسیقی : همراه همیشگی!

باز هم اینجا نشستم و نمیدونم دنبال چی هستم. جالبه که این سیر مدام تکرار میشه.  با علم به بیهودگی کل ماجرا. چرا؟ باز هم نمیدونم.

 اصلا مشکل همینه!اگر میدونستیم دیگه دنبال دلیل نمی گشتیم.

دیروز دیدمش. خیلی خوب بود. گرمای تنشو چشیدم. شیرینی لبهاشو...
گفت...

الان اینجا نشستم و احساس تنهایی میکنم. مطمئن باش که من از تو می خوام روانمو سالم نگه داری. بقیش با من!

شدیدا احساس نیاز میکنم. نمیدونم به چی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:5  توسط پویا | 

Found a way to rid myself clean of pain
And the fever that's been haunting me
Has gone away

Looking through my window
I seem to recognize
All the people passing by
But I am alone
And far from home
And nobody knows me

Never heard me say goodbye
Never shall I speak to anyone again
All days are in darkness
And I'm biding my time
Once I am sure of my task I will rise again

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:28  توسط پویا | 
دانشگاه سرد و خیس و خاکستریه. دارم زمین رو نگاه میکنم و راه میرم. شایان و نسیم چند قدم جلوتر هستند...حالا شونه به شونه هستیم...شیر کاکائوی داغ...حضور آقای پرزیدنت به یه دردی خورد...شیر کاکائوی داغ میچسبه...تو سرم یه صدایی میپیچه:

I know the pieces fit
Cause I watched them fall away

و این راه خیس رو طی میکنم...طی میکنیم...

"مشکل اینه که هرچی بیشتر ادامه بدی بیشتر فرو میری"

تو یه همچین هوای سرد و افسرده ای پیاده روی حال میده...زندگی همینه...مردم همینن...کاش میشد فقط راه رفت و از کنار زندگی گذشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:16  توسط پویا | 

The taste of your lips

...The Warmth of your touch

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 0:17  توسط پویا | 
میدونی وقتی ببینمت چه کار میکنم؟

اول یک کشیده محکم میزنم تو گوشت بعد محکم بغلت میکنم. امیدوارم بفهمی که چقدر افسرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 12:10  توسط پویا | 
احساساتی که در فواصل کمتر از یک متر ایجاد میشن خیلی جالبن.

مثلا تو آسانسور خوابگاه: چهار نفر در یک متر مربع فضا ایستادن. زل زدن تو چشم کسی که جلوت واستاده خیلی جالبه. اگه به طرفت برخورد میتونی سرتو بندازی پایین و به چیزایی مثل رنگ دمپایی یا مدل کفش و انگشت شست پا فکر کنی.

تو تاکسی زاویه دید کمتره. بیشتر میتونی به دست طرف نگاه کنی. به عکس گوشیش دقت کن. چون میتونی کلی شخصیت یارو رو تحلیل کنی. یا به مکالمه تلفنیش گوش بده. یا اگر کیس مناسبی بود هی نظر بازی کن. تا گردنت بشکنه.

تو مترو هم همینطوره. اما اینجا میشه زیر تا بالایه طرفو نگاه کرد.

در پایان تمام این لحظات پیاده میشی. ولی چشمت باز هم مشغوله. جالب نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:20  توسط پویا | 
این هم سومین وبلاگ من! مسخرست ولی تحولات روحی باعث این همه تنوع میشه!!

در هر صورت این یکی هم مثل بقیه میشه! لینک دوتای قبلی رو میزارم این کنار!

باید یاد بگیرم که اولین پست رو اینقدر مزخرف ننویسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:50  توسط پویا |