تبليغاتX
الماس خوش تراش
اینجا سرده...چقدر خوابم میاد...

کاش میتونستم بخوابم. اما میدونم که نمیشه. خوب مهم نیست. اینجا یه دخمه است. نه دقیقا دخمه...یه اتاقه...شایدم نباشه ولی مهم نیست. خوب...تنها نوری که هست از سوراخ روی سقف وارد میشه: نور ماه.

اینجا یه تخت هست: فلزی و خاکستری و سرد...یکم ترسناکه. واسه همین شب ها روی زمین میخوابم. البته اینجا همیشه تاریکه. تصمیم گرفتم به اون موقعی که خوابم میاد بگم شب. واسه بقیش هنوز اسم پیدا نکردم.

هوا سرد و سنگینه. انگار داری جیوه استشمام میکنی. تمام این لحظات...

اینجا سرده و تاریک. و من همیشه نشستم. و از حضور خودم میترسم.

و اینجا همچنان سرده...

تمام این لحظات از کنار من میگذرند و من...همینجا کنار این تخت...زیر این سوراخ و ماه...

چقدر خوابم میاد...میشه ماه رو خاموش کنی؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 2:44  توسط پویا | 
هیچ وقت نفهمیدم کدوم بالاست: قرمز یا سبز؟ یا شاید سفید؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 9:51  توسط پویا | 
احساس میکنم دلیل خیلی از کارهایی که انجام میدیم یا کارهایی که انجام نمیدیم ترسه! ترس همه جا هست: توی تاکسی توی شیر آب توی کامپیوتر توی وبلاگ من توی معاشقه...

حتی ئی.تی. هم از زمین میترسید.

وقتی داری غرق میشی...وقتی دیگه نا نداری...به من فکر کن و اینکه چه راحت از کنار هم میگذریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:28  توسط پویا | 

خیلی جالبه که پیشرفت تکنولوژی داره به ما در رسیدن به انزوا کمک میکنه. یک وسیله الکترونیکی و یه جفت هدفون...خداحافظ دنیای ظالم!

و همین طور تو خیابون راه میرم و به موسیقی می اندیشم:

Overactive Imagination
By: Chuck Schuldiner

Your existence is a script
life for you is a perfomance
play out the leading role
Directing and premeditating every move
That creates the act of manipulation
Mastering the art of deception
That increases your sick addiction
It's an overactive imagination
that enslaves your empty shell

Existing in dimensions of addictive obsession

Your script will run short of ideas
The story will soon end itself
People to trust come short in number.
Like a plague your lies spread
fast across the world
Mastering the art of deception
That increases your sick addition
It's an overactive imagination
that enslaves your empty shell

در همین حین یه موتوری بهت میزنه و نقش زمین میشی. وقتی با غضب نگاهش میکنی میگه چرا حواستو جمع نمیکنی. اون وقته که دلت میخواد خفش کنی. ولی به عللی که خودت خوب میدونی راهتو میگیری و میری.

توجه: این موضوع واقعا اتفاق افتاده. مدرکشم آسیب دیدگی قاب گوشیمه!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 20:34  توسط پویا | 
دلم آسایش میخواد...با یه ذره گرما نه اونقدر که بسوزم...و یکم سرما نه اونقدر که یخ بزنم...

و یکی رو میخوام که این سه تا رو به من بده و همین سه تا رو از من بخواد. ولی احتمال اتفاق افتادنش کمه. اما در این مورد خاص هنوز امید دارم.

نسیم بهم گفت هیچ وقت روی هیچ کس زیاد حساب نکن. این ایده آل گرایی بیمار گونه آخرش همه ما رو به انزوا میکشونه.

من ایده آل گرا نیستم. اما هر چیزی ( از جمله صبر من ) هم حدی داره!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:56  توسط پویا | 
من: واسم جالبه که بدونم آخر همه این چیزا چی میشه.

بابک: اگه اوضاع دست تو باشه همونی که می خوای اگه هم بشينی و ببينی همونی که می ترسی.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:12  توسط پویا | 
اول اینکه دوست داشتم واسه نوشته تارانتینو کلی کامنت داشته باشم. ولی به نظر میاد هیشکی از تارانتینو خوشش نمیاد.

دوم اینکه وقتی "وقتی که حوصلت سر رفته" رو خودم خوندم دیدم که خیلی مزخرفه.

 

قرار بود دو تا باشه اما نکته سوم اینه که اصلا حس خوبی ندارم. موضوع "کیل بیل" یا خط کشی خیابون نیست.

وقتی امید داری...وقتی فکر میکنی که بالاخره داره اتفاق میفته...

Expect The Unexpected
By Chuck Shuldiner


And when life seems to be complete
It comes and knocks us off our feet
The element of surprise
The avengeful attack
Straight on your back it will send you
Into a state of deja-vu
Here it comes one more time
Showing its ugly face

Assaulting the senses
Screaming into the mind
Premeditating master plans
No need to underestimate

Prepare for what you cannot see
Expect the unexpected
And you will save yourself a state of shock
A waiting game, waiting to see
Expect the unexpected
And you will save yourself a state of shock

Another lesson learned to go with the others
That sit and wait to see
A silent voice

It doesn't matter who you are
In this sense we're all the same
To taste tranquility would be ecstasy
I'm holding on with all my might
To this ride we call life
Strapped down to clarity
Suprised no more

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:6  توسط پویا | 
ساعت ۱۲ شب داشتم رو خط وسط خیابون راه میرفتم. هیچ ماشینی تو خیابون نبود. داشتم کلی کیف میکردم. بعد یهو فکر کردم اگه یه ماشین از پشت سرم بیاد چی میشه. خب من نمیخواستم پام رو از روی خط سفید بردارم.نور چراغهای ماشین رو روی زمین دور سایه خودم میتونستم ببینم. صدای موتورش نزدیکتر میشد. یارو کلی بوق میزد اما من توجه نمیکردم. بعد یه ترمز و صدای لاستیکهای ماشین. صدای یارو میاد. احتمالا داره فحشم میده. اما این مثل فحش نیست. صدای بوق ممتد...

برمیگردم: راننده یه پیرمرده. از هیجان ماجرا جا به جا مرده. سرش افتاده رو فرمون و صدای بوق ادامه داره...

نه...اینجوری حال نمیده!

...رش نزدیکتر میشد. یارو کلی بوق میزد اما من توجه نمیکردم. ولی یارو قصد نداشت ترمز کنه. منم کم نمیارم. مشکل اینه که اونم نمیخواد کم بیاره. واسه همین احساس میکنم دارم پرواز میکنم. وقتی دوباره روی زمینم پاهام افقی هستن...

اینم که خیلی بده. من ترجیح میدم تو خواب بمیرم.

 

نتیجه اخلاقی: ساعت ۱۲ شب روی خط سفید راه نروید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 23:39  توسط پویا | 

Bill: Do you find me sadistic? You know, I bet I could fry an egg on your head right now, if I wanted to. You know, Kiddo, I'd like to believe that you're aware enough even now to know that there's nothing sadistic in my actions. Well, maybe towards those other... jokers, but not you. No Kiddo, at this moment, this is me at my most
[cocks pistol]
Bill: masochistic
The Bride: Bill... it's your baby
[BLAM]

From Kill Bill Vol. 1

 

Mia: Don't you hate that?
Vincent: What?
Mia: Uncomfortable silences. Why do we feel it's necessary to yak about bullshit in order to be comfortable?
Vincent: I don't know. That's a good question.
Mia: That's when you know you've found somebody special. When you can just shut the fuck up for a minute and comfortably enjoy the silence.

From Pulp Fiction

P.S: I love Tarantino 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:17  توسط پویا | 
من هم دعوت شدم. خیلی سخته! باید بگم که کلی فکر کردم!

۱- همیشه آرزو داشتم که یه اتاق واسه خودم داشته باشم چون همیشه اتاقم رو با برادرم شریک بودم. الان هم که تو خوابگاه نه یکی‌ بلکه دو تا هم اتاقی دارم! الان به جایی رسیده که خودم هم خیلی علاقه دارم بدونم اتاقی که مال خودم باشه چه شکلی میشه.

۲- از روز اول دانشگاه عاشق یه نفر شدم. فکر میکردم که این عشق فقط به قیافه طرف مربوطه و کم کم سرد میشه. اما متاسفانه یا خوشبختانه هر چی بیشتر شناختمش بیشتر ازش خوشم اومد. تا جایی که مجبور بودم بهش بگم. خوب...اون استریته...الان دوست های بسیار خوبی هستیم اما تو این دو سال و اندی پدر من در اومده و هنوز هم دوستش دارم.

۳- الان یه ساله که دارم داروی ضد افسردگی میخورم. هفته پیش هم یه دارویه قوی تر شروع کردم.

۴- گاهی اوقات احساس میکنم که خیلی هنرمند هستم. یکی از آرزوهام اینه که یه گیتاریست خیلی ماهر و معروف بشم و تو یه گروه ترش متال آهنگ سازی و نوازندگی کنم.

۵- بیشتر از شش ماهه که س ک س نداشتم! نکته جالب اینه که تا حالا پنج تا دوست پسر داستم اما فقط با یکیشون س ک س داشتم!

 

اینم از این.

من از هرمزد و آرین و آرش و رضا و کیوان دعوت میکنم تا در یلدا بازی شرکت کنند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 9:40  توسط پویا | 
"چرا اومدی؟"

بوی کاکائو...توی لیوانم نفس میکشم...بوی تلخ کاکائو...شیشه های عینکم بخار میگیرند...حالا کاملا محوی...خندم میگیره...سرمو از تو لیوان میکشم بیرون...داریم حرف میزنیم...

این هات چاکلت خیلی خوشمزست...اصلا انتظار نداشتم ببینمت...دلم میخواد بغلت کنم...

"میشه از اینجا بریم بیرون؟ نمیتونم بشینم!"

 سیتالوپرام رو میندازم بالا...جالبه نه؟

"چرا اومدی؟"

"چرا اومدم؟"

چرا آدما همو میبینن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:57  توسط پویا | 

Funny how my favorite shirt
Smells more like you than me
Bitter traces left behind
Stains no one can see

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:38  توسط پویا |