تبليغاتX
الماس خوش تراش
همیشه از جایی که انتظارش رو نداری اتفاق میافته.
پس بهتره چشاتو باز نگه داری.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:53  توسط پویا | 
خیابون جمهوری...آب زرشک...کافه نادری...چهار راه استانبول...دریای نور...

لحظاتی هست که احساس میکنی خوشحالی...به همین سادگی...

سه تا بیپ...سه تا لرزش...و اینطوری بود که همه چیز رو تموم کردی...به همین سادگی...

زندگی ادامه داره. من هم ادامه میدم. میتونم جریانش رو تو مغزم حس کنم...اما یه حفره...یه نقطه تاریک هست که همیشه جای تو توش خالیه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:45  توسط پویا | 
از آمپول میترسم. همیشه میترسیدم. بچه که بودم هر وقت سرما میخوردم بابام منو میبرد بیمارستان.از بویی که تو هوا پیچیده بود بدم میومد. احتمالا رنگم میپرید. یعنی اینطوری احساس میکردم. عموم دکتره. تو اون بیمارستان کذایی کار میکرد: بخش دیالیز. آدمایی که اونجا بودن خیلی اوضاعشون خراب بود. منم میترسیدم.

همیشه تا آخرین لحظه امید داشتم که آمپول بهم نده. ولی همیشه آمپول میداد! همیشه هم تست میکرد. این دیگه خیلی نامردی بود: دو بار؟!

لامذهب عجب دردی داشت.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:17  توسط پویا | 

 Goodbye cruel world
I'm leaving you today
Goodbye
Goodbye
Goodbye

Goodbye, all you people
There's nothing you can say
To make me change my mind
Goodbye

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:20  توسط پویا | 

چرا؟

چرا باید اینجوری میشد؟

من تقاص چی رو دارم پس میدم؟

تا کی؟

باز هم اونی که فکر میکنه خیلی قدرت داره رو تو خیابون میبینم...این دفعه هیچی ندارم که بهش بگم...

کاش میفهمید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:39  توسط پویا | 
حسودی کردم. خیلی خیلی زیاد...

یه میز نارنجی یه میز زرد با یه میز قرمز...همهمه...بوی روغن سوخته و فلفل...یه ستون بزرگ زشت و نقره ای...

و ما هشت نفر...نه! ما نه نفر.

حسودی کردم...نه مثل یک کینه...مثل یه زخم کهنه و جوش نخورده...

و همچنان سعی میکنم نبینمت...و سعی میکنم که لمست نکنم...و این فاصله...
و تمام چیزهایی که فقط خودم میدونم و خودت...

و حسادت من...مثل یک زخم کهنه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 5:42  توسط پویا |