تبليغاتX
الماس خوش تراش
روی شیشه یک بانک کنار دستگاه خودپرداز یک کاغذ چسبونده بودن که روش نوشته بود: " لطفا در صورت بروز مشکل به شعبه مراجعه کنید و از ضربه زدن به شیشه خودداری کنید."

بیچاره اون کسی که میزش کنار خودپردازه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 2:1  توسط پویا | 
احساس تعلیق میکنم: شناور در خلا...شناور در زمان...این سه سال لعنتی...

میسوزونه و پایین میره: معده ام داغه...چه قرمز...چه گس...

جریان سم توی رگ هام...کرخت...سنگین...

تک و تنها...این همه آدم...

با همه این حرفا اصلا ناامید یا ناراضی نیستم! از چیزایی که بدست آوردم...چیزایی که در قبالشون از دست دادم...همه اینها فقط یه پروسه است. فرایند زندگی.
مشکل من فقط اینه که حوصلم سر رفته. گفتن این حرف واقعا مسخره است اما این دقیقا همون اتفاقی که واسم افتاده!

سخت ترین مرحله باید انحلال باشه...بعد از اون جریان سیال تو رو میبره...

به احتمال قریب به یقین اگر مهندس برق یا مکانیک بودم و صد البته هتروسکشوال میتونستم از یک زندگی بی دغدغه لذت ببرم و به طرز ابلهانه ای خوشبخت باشم. بعدش هم ارتحال بگیرم و به قول سینا در نود سالگی شرافتمندانه بمیرم.

باید یک تخت بزرگ با روتختی مخمل قرمز واسه این نوع مرگ تهیه کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:37  توسط پویا | 
- بریم؟
- بریم!

رفتن! ما هم دیگه انگیزه ای واسه موندن نداشتیم!

- ما هم بریم!

داشت میرفت...تو پاگرد پله متوقف شد...منو نگاه کرد...برگشت بالا...

- ببخشید من متوجه شدم که هم من شما رو خیلی نگاه میکنم هم شما منو خیلی نگاه میکنین. فکر کردم شاید قبلا همدیگه رو دیدیم.
- راستش من نگاتون میکردم چون خیلی جذابین!
- مسخره میکنی؟
- نه!
ـ باشه...خدافظ!

رفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:25  توسط پویا |