تبليغاتX
الماس خوش تراش
تو یه کوچه نزدیک خونمون یه خانومه با بچش تو ماشینش داشت میرفت.
بعد کنار من نگه داشت و داد زد: " ببخشید آقا پلاک ۲۲ کجاست؟!"
از این خانومای محجبه بود که تابستون و زمستون چهارده لایه لباس میپوشن. بعد زیر همه این لایه ها یه چیز سیاه و چسب میپوشن که آستینش تا مچشون رو میپوشونه!
"نه!"
"مگه مال این محل نیستین؟"
"چرا اما اینجا خیلی پلاک داره! من همشون رو حفظ نیستم!"
بعد از یه تاخیر ۳ ثانیه ای منظورمو فهمید و یه نگاهی بهم انداخت که ادب بشم.
گازشو و گرفت و رفت.

نتیجه انسانی: سعی کنین پلاک های تمام کوچه های اطراف خونتون رو حفظ کنین تا در موقع نیاز به کمک هم نوعانتون بشتابید.
نتیجه اخلاقی: اگر یک خانوم محترم یه آدرس ازتون پرسید اگه بلد نبودین سرتون رو بندازین پایین لباتون رو غنچه کنین و با صدایی آروم حاکی از پشیمانی بگین "نمیدونم!"
نتیجه عقلانی: خانوم های محترم دقت کنید که پلاک های زوج در یک سمت خیابان و پلاک های فرد در سمت دیگر به ترتیب افزایشی ( یا کاهشی ) مرتب شدن. پس به راحتی میشه پلاک ۲۲ رو پیدا کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 12:38  توسط پویا | 
هوا داره روشن میشه. من هنوز اینجام: من و نرده های فلزی و یه پاکت سیگار.
کورمال کورمال پاکت رو پیدا میکنم: فقط یه نخ! روشنش میکنم. یه پک عمیق. حدود هفت ثانیه طول میکشه که نیکوتین به مغزم برسه.
هوا داره روشن میشه اما هنوز تاریکه. تنها روشنی نقطه نارنجی سر سیگاره. با هر پکی که بزنی روشن تر میشه و نور نارنجی برجستگیهای صورت رو نمایان میکنه. دوست دارم تو این لحظه خودمو از روبرو ببینم و شیفته گونه هام بشم که نارنجی میدرخشن.
ذهنم خالیه.  خالی شد. بعد از سه تا بیپ. خالی شد.

و حلا منتظرم این هفت ثانیه کذایی بگذره تا پر بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:36  توسط پویا | 
من اینجام. با کمی تاخیر و سردرگمی.

دارم میگردم به دنبال خودم. شاید به دنبال امید به خودم...تا از این ذهن مازوخیست...این پارانویای خود خواسته برهم.

پشت تمام این کلمات یک ذهن آشفته تقلا میکند برای باور...باور من...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:3  توسط پویا |