![]() |
![]() |
|
|
همین امروز فهمیدم که آدم نیستم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:19 توسط پویا |
|
|
میخوای یه مرخصی بگیری؟
حال میده ها! با هم میریم ولگردی. شب تو خیابون فلسطین وقتی همه لامپ ها دارن چشمک میزنن ( لامپ های خیابون فلسطین زردن ها! ). اون وقت من یه وینستون روشن میکنم که قراره امریکایی باشه اما انقد خشکه که آدم ترجیح میده با زست حال کنه...اونم که مثل کاغذ آ۴ میمونه! بعدش یه هیبت محو تو نور زرد...گلوم سوخت! یکم تف میخوام! دوست داری یه مرخصی بگیری؟ یه مرخصی میخوای؟ یه مرخصی میخوام تا فرار کنم از اینجا. برم یه جایی که نه تو باشی نه فلسطین نه مهروا. اما شراب باشه تنباکو هم باشه. تا خودمو غرق کنم تو یه چرخه بی انتها از تاریکی ذهنم. به نظرت دخترک کبریت فروش شرافتمندانه مرد؟ خدایا کمکم کن! فکر کنم بهتره روحمو به شیطان بفروشم. اون وقت میتونم بیام و با تو باشم. چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:28 توسط پویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
Misanthrope
Hater of all mankind There is some hope For those who own their minds |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
آدم آهنی ساردین بی خواب Tigers in Lipstick For Him Venom سیاه - سفید میرزا کسری بختیاری My Bohemian World |
|
RSS
|