تبليغاتX
الماس خوش تراش
همین امروز فهمیدم که آدم نیستم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:19  توسط پویا | 
میخوای یه مرخصی بگیری؟
حال میده ها! با هم میریم ولگردی. شب تو خیابون فلسطین وقتی همه لامپ ها دارن چشمک میزنن ( لامپ های خیابون فلسطین زردن ها! ). اون وقت من یه وینستون روشن میکنم که قراره امریکایی باشه اما انقد خشکه که آدم ترجیح میده با زست حال کنه...اونم که مثل کاغذ آ۴ میمونه! بعدش یه هیبت محو تو نور زرد...گلوم سوخت! یکم تف میخوام!

دوست داری یه مرخصی بگیری؟
با هم میریم ۷۸. با اون خانوم چاقه خوش و بش کنیم و غرق بشیم تو سر و صدای عکاس ها و نویسنده ها و آدمای ریش دار و دود سیگار. یه فنجون تلخ بذاره جلومون و من سعی کنم متقاعدت کنم که مایکل رومئو از اسلش بهتر گیتار میزنه.

یه مرخصی میخوای؟
میتونیم بریم یه جای دور با یه عالمه شراب و تنباکو  و علف. بعد یه دوچرخه میخریم باهاش میریم تا نوک کوه. همونجایی که نزدیک خورشیده. شب که شد با شراب و تنباکو حال کنیم. بعدش تو اون سرما با لبات حال کنم. نوک انگشتمو بکشم رو گرمای تنت.

یه مرخصی میخوام تا فرار کنم از اینجا. برم یه جایی که نه تو باشی نه فلسطین نه مهروا. اما شراب باشه تنباکو هم باشه. تا خودمو غرق کنم تو یه چرخه بی انتها از تاریکی ذهنم.

به نظرت دخترک کبریت فروش شرافتمندانه مرد؟
یه بسته کبریت بخرم؟
با کبریت روشن میشه؟

خدایا کمکم کن!
کاش قبولش داشتم...اون وقت شرافتمندانه چشم از جهان فرو میبستم. شایدم ارتحال میگرفتم و میمردم.

فکر کنم بهتره روحمو به شیطان بفروشم. اون وقت میتونم بیام و با تو باشم.

چرا دست از سرم بر نمیداری؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:28  توسط پویا |